جریان

لمس تنهایی ماه

کیگو هیگاشینو یک مرداد از دنیا رفته، رستگاری یک قدیسه شو خعلی دوس داشتم، زنی شوهر خائنش میکشه، شاید فک کنین اسپویل کردم ولی نه، تو همون فصل اول مشخصه قاتل و مقتول کیه، فقط باید بخونی تا بفهمی چطوری قتل تمیز اتفاق افتاده.

ذهن ریاضی و مهندسی خلاقش از تو نوشته هاشم مشخصه، خصوصا تو معجزه خواروبار فروشی نامیا که خب فانتزی طوره،

معروفترین رمانشم فداکاری مظنون ایکس، که میخواد بگه آدمها برای کسی که دوست دارشن تا چه حد میتونن پیش برن. 

خیلی جلو خودمو گرفتم که اسپویل نکنم. یک

الان کتاب درباره مرگ و زندگی اروین یالوم رو میخونم و خب یه سری خاطرات از خودش و همسرش هست، زمانی که همسرش درگیر سرطانه و روزهای آخر عمرشو سپری میکنه. واقعا این دیگه اسپویلی نیست، غمگینه اما نه مدلی که بخوای کنارش بذاری، فقط اینکه یه جایی از کتابش میگه که آدمها تو زندگی بقیه آدمها هم میتونن اثر بذارن، مثل موج. و واقعا کتابای کیگو هیگاشینو رو بینج کردم، خیلی جنایی ها رو دوس داشتم، و واقعا امواج نشاطی رو در من برانگیخت.

به شخصه هم به این موج و اینا باور دارم، اما فکری که میکردم درمورد جریانه بیشتر، اینکه من از یکی رفتار خوبی می بینم، یاد میگیرم و ادامش میدم، این میشه جریان مثبت… حالا یه بیمار بی عقلی میاد و یطوری جلوی این جریانو میگیره، جریان کلا بسته میشه، طرف به اون ور دیگه اصلا نگاهم نمیکنه، حالا بعضیا قویترن به همین راحتیا بیخیال نمیشن، ولی بعضیا چرا. خیلی ازین بندها هم کلامیه، ینی طرف خروجی هاشو کنترل کنه اوکیه، بدبختی زبان (گفتار و نوشتار) خیلی راحت تکون میخورن، لب و زبون و عضلات انگشت، حالا اگه قرار بود برای حرف زدن و نوشتن، شنا سوئدی و درازنشست بری خیلی از مشکلا حل میشد.

همین دیگه لطفا بند جریان های مثبت نباشین.